گفته بودم ...!

دوشنبه 16 فروردین 1395

سلام

ایام تعطیلات نوروز رفته ایم باغ یکی از آشنا ها بعد از ظهر که داریم بر می گردیم مادربزرگ آقا محسن و داییش همراهمون هستند و آقای ته تغاری فرصت را غنیمت گرفته و پریده بغل همسر جان صندلی جلو؛ طبیعتا ورجه و شیطنت می کند و مادرش هم تذکر می دهد که "مادر خسته ام کمتر شیطونی کن"

آقا محسن ناگهان رو می کند به من و می گوید "بابا برو یک خانمی را بیار کمک مامان روزها کار خونه را بکنه و غذا هم بپزهتا مامان خسته نشه!" در حال رانندگی با اخم نگاهش می کنم و تذکر می دهم بچسبد بغل مامانش و جلوی آینه بغل مرا نگیرد.

همسر جان با لبخند معنی داری که تحویل من می دهد به آرامی می گوید "مادر هرکی هرجا کار می کنه باید بهش پول داد به نظرت چقدر باید به یک چنین خانمی بدهیم؟"

- "همه پول های بابا"

- "پس برای خرید خونه چکار کنیم؟"

محسن به فکر می رود و بعد از چند لحظه می گه "خوب یک جوری بیاریمش که نخواهیم پول بدیم"

خودرو آماده برای انفجار خنده است و در سکوت پیش از آن همسرجان می گوید "مثلا چه جوری؟ کی میاد بدون پول خونه ما کار کنه؟"

- "خوب مثل شما یکجوری که نخواهیم پول بدیم ولی بیاد کمک شما ... "

و خودرو منفجر می شود.

برچسب‌ها: آقا محسن
نظرات (2)
سلام
به به ایده برتر

البته جا دارد که به این هم توجه کنیم که همسرجانتان بی ادعا و مواجب در خدمت خانواده اند
خدا همگی شما را امن و شاد و سالم نگه دارد
پاسخ:
سلام
گفته بودم این آقا محسن ما عربیت ویژه ای دارد
البته یک لبخند خیلی معنی دار همسرجان بعد از "همه پول های بابا" برای حفظ ساختار نوشتار حذف شد که اشاره به همین مطلب شما دارد و من هم منکرش نیستم
بچه عقل معاشش خوب کار می کند.
پاسخ:
سلام
بالاخره!
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.