زادروز و نمایشگاه کتاب!

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394

سلام

با توجه به افتتاح هر ساله نمایشگاه کتاب در زادروزم این متن را در زمینه ادبیات منتشر می کنم.

داشتم در مورد ادبیات و تغییرات آن در طول زمان فکر می کردم با این تم فکر کردم اگر می خواستم متنی برای تعریف زادروز خودم  با ادبیات دوره های مختلف بنویسم چه می شد 

 

قجری: در تاریخ پانزدهم ماه اردیبهشت از سنه یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت هجری شمسی در قصبه عبادان در خوزستان در ضل حکومت فخیمه جمهوری اسلامی و در زمان زعامت بزرگ شیعه حضرت روح اله الخمینی نوزاده نور دیده پدر و مادر و آشنایان متولد شد و به نام نامی پیغمبر محمد نامیده شد.

پهلوی قبل از 50: در پانزدهم اردیبهشت از سال 1358 هجری خورشیدی و 5 ماه پس از پایان به نتیجه رسیدن  انقلاب توده های مردم در شهرستان آبادان از توابع ایالت خوزستان در میان شور و شوق خانواده و فامیل و آشنایان در کمال آرامش در بیمارستان آریانمهر ساخته اعلی حضرت همایونی به کمک دولت بریتانیای کبیر، نوزادی بدنیا آمد و بر  طبق رسوم محلی نام اورا محمد نهادند.

پهلوی متاخر: درست 5 ماه از انقلاب توده های مردم علیه نظام ارباب و رعیتی  گذشته بود که در محله خبر بدنیا آمدن نوه پسری شهربانو پیچیده بود، شهربانو روز قبل به خانم کوچیک گفته بود بچه محمد حسین را بعد از اینکه مادرش رفت سر کار ما دوتا باید بزرگ کنیم چیزی یادت مونده.

بعد از انقلاب قبل از جنگ: در آن هنگام که انقلاب و ایثار گری مردم به نتیجه رسیده بود و طنین آزادی و امنیت در کوچه های شهر پیچیده بود و شهر از اغیار و اجانب خالی بود ناگهان درد زایمان بر مادر محمد غالب شد و در اولین دقایق بامداد شنبه 15 اردیبهشت 1358 مادربزرگش خبر تولد اورا به پدرش داد تا او که خسته از کار روزانه و نگران از حال مادر و فرزند بود با آرامش به خانه برگردد و برای فردا برنامه ریزی کند.

در جنگ: آنروز پدر مثل همیشه وقتی از تلفن شرکت  به خانه همسایه مادرش زنگ زد تا حال همسرش را بپرسد با شنیدن جمله دیگر وقتش شده سریع خود را از اهواز به آبادان رساند اما در ابتدای روز بعد 15 اردیبهشت بود که فرزندش که او را محمد نامیدند بدنیا آمد. هنوز 16 ماه تا شروع جنگ مانده بود ولی اثرات حرکات دولت موقت هنوز در اقتصاد مملکت آشکار نشده بود.

بعد از جنگ روشنفکرانه: محمد که درست در بحبوحه عدم ثبات ناشی از انقلاب و عملکردهای انقلابیون در اواسط اردیبهشت سال 58 بدنیا آمده بود 8 سال بدی را از خاطرات جنگ و بمباران های آنروزها به یاد می آورد.

بعد از جنگ ادبیاتی که به ادبیات مقاومت معروف شده: در میانه اردیبهشت ماه سال هزارو سیصد و پنجاه و هشت درست در زمانی که مردم هنوز آرامش بعد از انقلاب را کاملا درک نکرده بودند در خانواده ای معمولی که پدرش روشنفکری مذهبی و مادرش کارمندی متعهد و مذهبی بود چشم به جهان گشود. محمد راه درازی را باید در التهابات دشمنان انقلاب و جنگ طی می کرد تا به هدفش نزدیک شود.

ادبیات جلال آل قلم: نوزاد که بعدها پدرش او را محمد نامید و همه فامیل منتظر زاده شدن این کاکل بسر بودند حقیقتا مادرش را برای تولد عذاب داده بود و تازه این اول راه بود در اردیبهشت پر شر و شور 58 بدنیا آمدن این نوزاد برای یک خانواده طبقه متوسط که تازه همه نوه های قبلیشان هم دختر شده بود انگار نور امیدی بود که از لای جرز دیوار اتاق تاریک و نمور ی را روشن می نمود. عمه خانم از وقتی خبر را تلفنی در مازندران شنیده بود بیقرار  رسیدن به آبادان بود و ممی عموی بزرگ با شنیدن خبر تولد پا از سر نشناخته به خانه در قلهک زنگ زده بود و الخ

ادبیات ذبیح الله منصوری: محمد حسین در حالی که نگاه مسروری به همسرش می کرد با عجله درب تویوتای شرکت که دیروز رییس کره ای شرکت برای زمان زایمان فرزندش در اختیارش گذارده بود را گشود تا شهربانو مادرش که همه همسایه ها و فامیل او خانم صدا می کردند زنش را لنگ لنگان و در حالی که خطوط درد زایمان در چهره اش مشهود بود و عرق سردی بر چهره اش نشسته بود به داخل ماشین هدایت کند؛ چهره خانم که در اینجور مواقع همیشه بزرگیش را از سلام احوال پرسی رهگذران نیز میشد فهمید نگران بود و خطوط در هم پیچیده چهره او نشان از نگرانی شدید برای پسر و عروسش داشت.

به سبک ترجمه یک رمان قرن 18 و 19 اروپایی: در آن هوای مطبوع و گرم میانه بعد از ظهر پنجم می سال آخر دهه هفتاد میلادی مادر محمد با توجه به آنچه در بطنش می گذشت به یاد آورد لحظه هایی را که در بحبوحه تظاهرات خیابانی مردم معترض به حکومت دیکتاتوری و مستبد شاهنشاهی آنزمان برای خرید بیرون رفته بود و در میان جمعیت معترض و تیر اندازی دژخیمان حکومتی گیر افتاده و به فروشگاه فرانسوی پناه برده بود، یاد دخترکی افتاد که از دیدن کشته های داخل خیابان شدیدا گریه می کرد و هرکس یکجور دلداریش می داد یادش افتاد از نگرانی آنکه نکند محمد حسین که می دانست او برای خرید به این خیابان آمده بیاید و در این بحبوحه به او آسیبی برسد.

و آخریش به سبک ترجمه  یک نول قرن بیستمی آمریکایی: خانم دکتر رو به "خانم" مادربزرگ محمد گفت دیگه خیالت راحت باشه به پسرت هم زودتر خبر بده از سر کار 150 کیلومتر راه اومده خسته اس از حالا به پدرش بگو  بفکر کار برای آینده اش باشه اگر شرکت آمریکایی- کره ای بماند مسلما کار خوبی براش دست و پا شده.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.