برنامه ریزی و نتیجه گیری

یکشنبه 16 فروردین 1394

سلام

اول: روز چهارم فروردین برای کاری که بعدا در موردش یک پست خواهم نوشت، می خواستم برم بیرون که پسر بزرگترم گفت منم میام، برای اون کار باید حدود ۳ کیلومتر پیاده می رفتم و همان قدر هم بر می گشتم، با هر آنچه آنروز اتفاق افتاد، رفتیم و برگشتیم؛ در راه برگشت آنچه کمک کرد پسرم که خسته بود همراهی کند، قول خرید بستنی بود که در اواخر راه برایش خریدم، و البته وقتی رسیدیم منزل طبیعتا پز دادن به خواهر و برادر کوچکتر (آقا محسن)

دوم: دو سه روز بعد می خواستیم بریم جایی که بابا جان مصطفی (پدر خانم) اعلام نیامدن نمود و در آخر گفت "اگر خواستم بیام پیاده میام" البته آقا محسن بلافاصله اعلام کردند "من پیش باباجان می مانم!" بابا جان نیامد و بعدا معلوم شد آقا محسن غر بستنی زده اند.

آخر: امروز می خواستم برم برای بچه ها با  عیدی هاشون حسابی در قرض الحسنه محلی (در حدود ۱۵۰ متری خانه) باز کنم، خسته از راه آمدم و با عجله داشتم می رفتم که آقا محسن پرسید: "پیاده می ری بابا" منم گفتم: "بله" ... وقتی برگشتیم در آسانسور دیدم چپ چپ نگاه می کند گفتم: "چیه بابا" گفت: "پس چرا برای من بستنی نخریدی" با تعجب گفتم: "بستنی!" بله برنامه ریزی جواب داد ماجرای خریدن بستنی بماند شاید وقتی دیگر.







برچسب‌ها: آقا محسن
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.