X
تبلیغات
رایتل

شادی افزای هر بیننده

یکشنبه 19 دی 1395

سلام

 مدت ها بود از لحاظ عقیدتی قانع نمی شدم که ضریح بوسیدن یا دست انداختن در ضریح اثر خیلی خاصی داشته باشه اگرچه در حرم حضرت معصومه و یکی 2 بار زیارت های قبلی عتبات امکانش بود و تجربه هم کرده بودم، ولی می گفتم: آدم باید با دلش و چشم دلش بره زیارت، تازه اگر گاهی دلم قیلی ویلی می رفت برای عتبه بوسی و دست انداختن به ضریح فوقش می رفتم جلو بدون اینکه بخواهم زایری را از حال خودش خارج کنم از گوشه و کنار سعی کم تلاشی می کردم و به حال اون هایی که ضریح را می بوسند و در این قید و بندهای عقیدتی و شبه اخلاقی من نیستند رشک می بردم.

ولی دلم راضی نمی شد با هر تلاشی به این مقصد برسم همیشه می گفتم صاحبخونه حواسش هست اگر راه باز نمیشه باید دید"برون در چه کردی که درون در درآیی" بخصوص یکی دو سفر اربعین و اخلاق زیارتی اربعینانه عراقی ها دیگه سفت و سخت دلم را راضی کرده بود که یا تو برون در چه کردی یا اثری که بر این کار هست بیشتر از صحبت و مناجات و زیارت نمی تونه باشه.

امسال اما اقا مَهدی قصد کرده بود چفیه اش را همه جا تبرک کند و لذا همه جا تقریبا بردمش و رفت جلو و تبرک کرد شنیده بودم حرم کاظمین خیلی خلوت است قصد کرده بودم اونجا چنگ بزنم به دامان حضرات کاظمیین ولی شلوغ بود با آنکه چند بار رفتیم ولی همیشه شلوغ بود و نمی شدالبته که شلوغی در حد حرم ها در نجف و کربلا و مشهد نبود ولی برای همون مقدار هم باید فشار می آوردیم به هم وطنی یا همکیشی تا بتوان چنگ زد و لذا به تبرک چفیه آقا مهدی بسنده کردیم.

اما سامرا چیز دیگری بود در وقت خاصی در حال خوف و رجا از زیارت یا عدم زیارت رسیدیم،‌ بین 2 شلوغی بزرگ؛ با توجه به آنکه با برادرم بیرون قرار گذاشته بودیم محبت حضرات عسگریین شامل حالمان شد مهدی را بردم داخل و محسن هم بر دوشم بود جلو ضریح عجیب شلوغ بود رفتم به سمت گوشه پشت سر تا در آن زاویه که معمولا خلوت تر است مهدی بتواند تبرک کند چفیه اش را، ناگهان متوجه شدم قسمت پشت سر آن هم پنجره ای که از آن می شد داخل ضریح را نگاه انداخت خلوت است و انگار نه انگار که اینهمه شلوغی اطرافش اس،‌ رفتم و این بار به دامن حضرت امام حسن عسگری چنگ زدم،

و ... دیگر واقعا دلم نمی خواست و انگار نمی توانست جدا شود،‌و وصفش مشکل است و اگر قرار بیرون حرم و غرغرهای آقا محسن نبود دلم کنده نمی شد.

هنوز در کامم شیرینی آن چنگ زدن مزه می کند و دلم طلب اینگونه چنگ زدن در دامن ائمه را می خواهد.

خدا نصیبتان کند.

امسال تمام روز ولادت امام حسن عسگری و دو شب قبل ترش حتی به مرور آن خاطره خوش گذشت.

خدایا شکرت

عکس نوشت : آقا مهدی در عکسی باحرم حضرات عسگریین در یکی از زیبا ترین شهرهای عالم

نترسید ما همه با هم هستیم

چهارشنبه 8 دی 1395

سلام

از زمانی که مردم در مقابل نوح(علی نبینا و علیه السلام) ایستاده اند؛ تا زمانی که نمرود ابراهیم (علی نبینا و علیه السلام) را در آتش انداخت و دیگران را مرعوب خود ساخت؛ تا زمانی که فرعون هزاران پسر بچه بی گناه را برای به دنیا نیامدن موسی (علی نبینا و علیه السلام) از دم تیغ گذراند و مردم بر قدرت پوشالی اش سر نهادند؛ تا زمانی آن قوم بی حال فسادگر در روی زمین موسی (علی نبینا و علیه السلام) را در مقابل دشمن یاری نکردند و گفتند تو و خدایت بروید به جنگ ما اینجا منتظر می مانیم؛ تا زمانی که سلیمان (علی نبینا و علیه السلام) همه دانسته ها و ندانسته های جهان هستی را برای برقراری حکومت عدل به کار بست و بازهم همان قوم فسادگر به جای کمک در برقراری آن به فساد پرداختند و به جای باطن به ظاهر چسبیدند؛ تا زمانی که قریش پیامبر آخر (علیه و علی آله صلوات الله)  را ساحر خواندند  تا اهل شبه جزیره به او نگروند؛

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

معرفت آقا محسن

پنج‌شنبه 18 آذر 1395

سلام

1- صبح سه شنبه 25 آبان از مسجد کوفه برگشته بودم و خانه ابوعلی استراحت می کردم سید محسن صدام زد و گفت بلیط برای پنجشنبه جور شده 300 هزار تومانی هم هست او ل گفتم نه، ولی بعد پیش از ظهر راضی شدم و 4 تا بلیط خریدم همسر جان و بچه ها از فرودگاه نجف برگردند اصفهان.

2- بعد از ظهر بچه ها را برداشتیم برای مغرب رفتیم صحن و سرای حضرت خورشید نجف، جای همه خالی صحن حضرت زهرا طبقه بالا نزدیک گنبد نماز را خوندیم و بعد از نماز یک مداحی برنامه ریزی شده در صحن را استفاده کردیم آمدیم تا بیاییم برای خیابان رسول با ماشین برویم مسجد سهله.

3- در خروجی صحن تصمیم گرفتیم چند تا پارچه فروشی را هم سر بزنیم اینجا بود که آقا محسن که در حال شیطنت و غر زدن بود بطور ناگهانی انگشت سبابه دست چپش رفت لای در شیشه ای یک هتل و گوشت سر انگشتش کنده شد (قسمت بزرگی بود ولی خوشبختانه به استخوان نرسیده بود و ناخن هم از بین نرفت) به سرعت به دارشفای داخل حرم رفتیم قسمت کنده شده نبود و نمی شد بخیه زد؛ یک پانسمان و گفتند بروید بیمارستان.

4- یکی از بیمارستان های شهری اطراف نجف و کوفه در راه ورودی مسجد سهله است، به سرعت یک تاکسی به شرط پیاده کردن دم در بیمارستان گرفتیم همسر جان و زهرا و مهدی را گفتم بروند مسجد من هم رفتم بیمارستان.

5- دم در طبق قرار همسرجان و بچه ها منتظر بودند، همسرجان به محسن گفت اینجا خانه امام زمان است، امشب هم حضرت اینجان؛ محسن با همون دستی که درد داشت و کلی خون ازش رفته بود، تما م حاج آقا ها را که می دید، می دوید سلام کند، وقتی پرسیدیم چرا گفت چون شاید یکی شون امام زمان باشه؛ منم که بعد از ظهر کاپشنم را نپوشیده بودم سرما خورده حتی نمی تونستم از کنار دیواری که تکیه داده بودم برم زیر آسمان سلام الله الکامل التام بخونم.

6- پنجشنبه اگر با پرواز بر نگشته بودند ممکن بود خطر ساز بشه


پ.ن1: از وقتی برگشتیم محسن تصمیم گرفته حاج اقا بشه

پ. ن2: الان به لطف خدا دستش سالمه

انگار نه انگار

یکشنبه 14 آذر 1395
سلام خدمت همه دوستان و فعالان فرهنگی سیاسی اجتماعی و اقتصادی

یکی از اخلاق های بدی که رواج داره اینه که اگر کسی بهمون دشنام بده شروع می کنیم به مقابله به مثل
انگار نه انگار که اجتماعی هست اخلاقی هست اسوه اخلاقی ای هست
انگار نه انگار پیامبر همسرشون عایشه را از دشنام به یهودیان بنی قریظه حذر دادند
 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

آدم گشنه آدم گرسنه (آقای مهندس فرعون)

چهارشنبه 3 آذر 1395

سلام

1- چند صد نفر از بچه های شرکت از اربعین حسینی برگشته اند و روابط عمومی مرتبط پلاکاردهایی آماده کرده تا بر سر در بخش های مختلف نصب شود و به همکار گرامی آقای فلانی که در آن قسمت در حماسه اربعین شرکت کرده خوشامد گفته شود؛ همه جای شرکت این پلاکاردهای متحد الشکل کوچک به چشم می خورد.

2- آقای فرعون بیست و اندی سال پیش با معدل 11 و خورده ای و مدرک کارشناسی معادل مهندسی کشاورزی آبیاری گیاهان دریایی از دارقوزآباد سفلی با هر روشی وارد شرکت تولیدی که هیچ ربطی به اطلاعاتش ندارد شده و وارد باند فلان شخص شده، در یکی از قسمت های آن زمان شرکت جا خوش کرده، با بند پ و باند بازی و تهدید و تطمیع به سمت معاونت همانجای شرکت رسیده است.

3- حدود 20 سال پیش در یکی ازدفاتر شرکت که پر است از مهندس یک مهندس تازه عقد کرده ای شماره ریاست دفتر مزبور را که رییسش یک دکتر است داده و گفته نامزدش هر وقت کاردارد به آنجا زنگ بزند؛ نامزد از همه جا بی خبر هم زنگ زده و از قضا خود آقای دکتر برداشته و جواب داده، نامزد مزبور هم از همه جا بی خبر به خیال اینکه تنها مهندس کل شرکت آقاشون است گفته "گوشی را بدهید آقای مهندس" آقای دکتر با اغماض و خیلی با متانت پرسیده "کدوم مهندس؟"، و نامزدهم با عصبانیت گفته "مهندس دیگه مگه چند تا مهندس دارید؟" دکتر مزبور که طاقتش ناگهانی طاق میشه جواب میده "من اگه پام را دراز کنم می خوره به چند تا مهندس حالا با کدومشون کار داری"!

4- اون آقای فرعون بند 2 اولا کارش طوریه که با همه شرکت سر و کار داره ثانیا به دلیل نا بلدی، بد ذاتی، یا هر و همه چیز دیگه ای تا تونسته کارمند ها را زجر داده و در حقشون اجحاف کرده،‌خودش را هم بهترین آدم شرکت می داند.

5- الان اون آقای فرعون بند 2 هم در زمان اربعین بوده (لابد مردم هم یادشون میره از جنایات ایشون یا حضور شمر و خولی در کربلا براشون بهشت میاره!!)و در شرکتی که دیگه مهندس نبودن تقریبا توش بی معنیه و همه به نام" آقای فلانی" در پلاکاردها درج شده اند در پلاکارد خوش آمد گویی اش نوشته "آقای مهندس فرعون"

هر چی فکر می کنم جمله آقای دکتر در بند 3 برای الان آقای مهندس فرعون بوده


!- البته آقای دکتر جمله خیلی نا مودبانه ای بکار برده بودند به دلیل عمومی بودن به این شکل اصلاح شد،  شما هرچی می تونید این جمله را بی ادبانه و چاله میدونی در نظر بگیرید تا درستش دستتون بیاد

برچسب‌ها: فرهنگی

سبایکر

چهارشنبه 3 آذر 1395

سلام

امسال برای اولین بار با موکب هایی برخورد کردم که نامشان "شهدای سبایکر" بود البته شاید سال های گذشته هم بوده باشند ولی هم من ندیده بودم هم امسال تعدادشون اونقدر زیاد شده بود که به چشم بیایند، پیدا بود که برای مردم عراق کم کم کشته شده های پایگاه اسپایکر موصل تعریف جدیدی پیدا کرده.

ملت عراق که در 6 دهه اخیر تمام دولت هایی که بر شان حکومت کرده اند از نوع کودتایی و دیکتاتوری و در نهایت حاکم اشغال کننده بوده عادت کرده اند که کشته بدهند برای مطامع و خواسته های دیکتاتورها و یا بدون دلیل فقط به خاطر اشغال شدن کشورشون و تازه داشته اند حکومت داخلی مبتنی بر مبانی عقلی و غیر دیکتاتورانه را تجربه می کرده اند که ناگهان از سوی دیکتاتورهای دموکراسی نقاب معضلی به نام داعش بر آنها تحمیل شده و تا اشغال پایتخت شان پیش رفته است.

در اثر اولین حرکت این معضل جدید ناگهان 1500 نفر از جوانانشان را که در حال آموزش دفاع بوده اند به ناجوانمردانه ترین شکل از دست داده اند و در 3 سال اخیر تا به خود بجنبند بسیج مردمی تشکیل بدهند و کمک کنند به آزادی کشورشان از چنگال این دژخیمان کم کم کشته داده اند و معنی شهید را فهمیده اند.

تازه توانسته اند، یاد بگیرند برای خودشان و دفاع از ملت خودشان بدون دخالت و توجه به خواسته های دیکتاتورها و فرعون ها شهید بدهند پیروزی بدست بیاورند و افتخار آفرین باشند، البته و صد البته نه اینکه بلد نبوده اند بلکه باز یادگیری و یادآوری همگانی اتفاق افتاده است در سایه این یادگیری اتحاد بیشتری در میان این ملت  اتفاق افتاده و حالا یاد آن کشته های اولین که شهید دفاع بوده اند برای این بیداری روشنگر و الهام بخش است.

برچسب‌ها: اربعین

تمدن سازی اسلامی - هویت ملی

سه‌شنبه 2 آذر 1395

سلام

همه ما کم و بیش با موضوع جهانی سازی برخورد کرده ایم البته با مفهوم خاصی که ابر قدرت های غربی از این واژه برامون درست می کنند زبان جهانی، فرایندهای جهانی، فرهنگ همه فهم و .... البته اگر کمی اهل فکر و تحقیق باشیم با مزایا و معایبش هم کم و بیش آشنایی داریم؛ از بین رفتن روزانه چندین زبان، گویش یا لهجه محلی، از بین رفتن خرده فرهنگ ها، هویت سازی منفی از جوامع، آمار بالای خودکشی در نواحی جهانی سازی شده و ....

 
 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

عمه سادات سلام علیک روح عبادات سلام علیک

پنج‌شنبه 22 مهر 1395

سلام

از وقتی عمه سادات در آن سهمگین بعد از ظهر، به دردانه های حضرت اباعبدالله دستور دوری از گرگ صفتان را داده است؛ و حضرتش بر سر نیزه "أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ" خوانده است، هر کدام از دردانه های اباعبدالله که به میدان معرفت اهل مدینه آمده اند جز پیکر بی جانشان به کهف1 باز نگشته است.

این دردانه آخر را دیگر، عمه جانش تا نداند که اهل مدینه در حفظ وجودش می کوشند، و قدر وجودش را دارند، ضمانت نمی کند تا حضرت ماه2  اجازه ظهور بر اهل مدینه را صادر  کند.


کاش شبی مست حضورم کنی
باخبر از وقت ظهورم کنی3


1- فرق است مابین اصحاب کهف و اصحاب رقیم، لطفا تحقیق کنید.

2- ماه در اشاره به حضرتش کمترین است نخواسته ام بی ادبی کنم و بی رخست نام پر خیرش را بر قلم جاری سازم.

3- این بیت و عنوان از مرحوم محمدرضا آقاسی

روضه غربت

شنبه 17 مهر 1395

سلام

روضه حضرت علی اکبرجگر آدم را می سوزاند.....

روضه قاسم ابن الحسن غربت امام حسن و مصیبت وارد به امام حسین را به انسان یادآور می شود.....

اما روضه قمر بنی هاشم و شش ماهه ....، روضه غربت اباعبدالله است روضه هل من ناصر است، ندایی در طول تاریخ است.

نظم ایرانی

پنج‌شنبه 28 مرداد 1395

سلام

چند روز پیش با یکی از همکاران با سابقه تر در مورد بازنگری بعضی فرایند های سازمانی درحوزه کاری خودمون صحبت می کردیم خاطره ای گفت که بیان اش خالی از لطف نیست.

- رکود خاصی بر تولیدات شرکت حاکم شده بود و در این میان صف غذای سالن ناهار خوری بسیار پر حجم و چشمگیر بود بنده و تعدادی از دوستان که تازه از دانشگاه استخدام شده و در مدیریت فرایند و روشهای طرح و برنامه شرکت مشغول بودیم تصمیم گرفتیم یکی از کارهایی که سامان دهی می کنیم صف سالن غذاخوری باشد تا هم کمتر در چشم بیاید و هم درمیانه رکود این صف در  روحیه پرسنل کمتر اثر بگذارد؛ از طرفی طبق مرسوم مدیریت ایرانی در میانه رکودی که ناشی از عملکرد غلط مدیران و برخورد غلط با بازار و مشتریان بود زمزمه هایی بر تعدیل نیرو و انداختن تقصیر بر عهده پرسنل بود و در مثال های جلسه های مدیریتی به صف سالن غذا خوری بطور دقیق به عنوان عامل رکود اشاره می شد!!

خلاصه اینکه 6 نفری فرم های کارسنجی و محاسبات صف را آماده کردیم به همراه چند تن دیگر برای هر صف 2 نفر در ابتدا و انتهای صف اطلاعات ثبت می کردند 2 نفر در حوزه توزیع غذای هر صف اطلاعات کارسنجی جمع آوری می کردند و باقیمانده هم در آشپزخانه کارسنجی کار آشپزخانه را انجام می دادند. طبیعتا اینکه عده ای دارند به رفت و آمد و کارها نگاه می کنند و تند تند مطالبی را می نویسند نگاه های پرسنل را در هر سه حوزه تغییر داده بود همه با شک نگاه می کردند و آشنا تر ها می پرسیدند دارید چکار می کنید که طبیعتا با توجه به حجم اطلاعاتی که باید ثبت می شد،  فقط با لبخند اعضای گروه کار سنجی و جمع آوری اطلاعات روبرو می شدند.

هنوز روز اول از اطلاعات برداری که 1 هفته برنامه ریزی شده بود نگذشته بود که، از فردا دیگر صفی تشکیل نمی شد پرسنل خودشون وقت را طوری تنظیم می کردند که صف بیش از 10 نفر نمی شد، آشپزخانه نواقص کاریش را بر طرف کرده بود و همیشه غذای آماده داشت و در حوزه توزیع غذا هم اتلاف وقت به کمترین حد رسیده بود طوری که اطلاعات برداری روز دوم مختل شد و تصمیم گرفتیم این برنامه را هفته بعد اجرا کنیم!

البته طبیعتا این وضع حدود 1 ماه ادامه داشت و در این مدت بازار شایعات هم داغ شده بود یک عده بیش از قبل ما را تحویل می گرفتند و یک عده هم نگاه های خاصی از سر تنفر به ما می کردند! بعد از حدود یک ماه رکود حاکم رنگ باخت و وضع پرسنل هم بهبود پیدا کرد صف کمی کمتر از قبل شده بود و البته چون مدیران دیگر صف را عامل رکود نمی دانستند ما هم برنامه را برای کاهش صف دوباره نگذاشتیم!

نمونه بارزی از نظم ایرانی!!



( تعداد کل: 69 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>